Thursday, March 06, 2003

به نظر شما جالب نيست که هيچ کس راجع به داستان من نظري نداده البته شايد بگيد که هنوز کسي اونو نخونده ولي من ميدونم که چند نفري اونو خوندن ولي ميدونم چرا نظري راجع بهش ندادن چون قبول اين ماجرا يعني اينکه اعتقادات چندين ساله اونها اشتباه بوده و ما يعني انسانها مخلوقات خدا نيستيم و رد اين ماجرا هم که امکان نداره چون اتفاق افتاده (clonning) ولي من ميگم ما مخلوقات همون خالق هستيم ولي نحوه خلقتمون با اون چيزي که تا حالا تو مغزمون فرو کردن فرق داره در واقع خالق اولين ذره زنده رو که شايد يک سلول ساده بوده آفريده و بعد اين طبيعت بوده که اون سلول رو به ميلياردها سلولي که الان حيات روي کره زمين رو تشکيل ميده تبديل کرده .
با اين فرض علت خلقت و انگيزه خالق از خلقت هم تعريف بهتري پيدا ميکنه يعني خالق براي اين مارو خلق نکرده که يک عمر خودمون رو رياضت بديم تا به دنياي باقي برسيم و در اونجا به انواع لهو و لعب ممکن بپردازيم و در اصل خالق کاري کرده که سلولهاي بدن هر جسد هر روز کنار هم جمع ميشن و يک جسم زنده ديگه رو بوجود ميارن و اين همون معجزه خلقت که منتظر وقوعش نشستيم .
به نظر شما غير منطقي نيست که انسانها يک عمر براي رسيدن به دنيايي که همه جور عياشي ها در اون آزاده از همه کار پرهيز کنن و به خودشون سختي بدن اگر نفس اين کارها ايراد داره پس زمان و مکانش نبايد مهم باشه و هميشه بايد ايراد داشته باشه چه تو اين دنيا و چه تو اون دنيا .
ولي متاسفانه مردم دلشون نميخواد عقايدي رو که از بچگي تو سرشون فرو کردن تحليل کنن (شايد از اين ميترسن که سنگ بشن ) نمونه‌اش هم همين داستان من که هيچکس حتي نخواسته بگه که اين داستان غلطه يا شايد خيلي ها اصلا اونو تا آخر نخوندن و همينکه فهميدن ماجرا از چه قراره ديگه ادامه ندادن .
ولي من معتقدم که حقيقت وجود داره و اينکه ما بهش اعتقاد داشته باشيم يا نداشته باشيم تغييري در ماهيت اون ايجاد نميکنه
شما چي فکر ميکنين؟

Saturday, January 04, 2003

اين داستان رو بخونيد و فکر کنيد که در حال خوندن يکي از داستانهاي چاپ نشده ژول ورن هستيد ( از اين نظر گفتم ژول ورن چون تقريباً همه داستانهاش بعدها به حقيقت پيوسته وگرنه آسيموف هم چنين داستانهايي رو زياد نوشته) قبلاً هم از اينکه زياد قواعد داستان نويسي رو رعايت نکردم ببخشيد چون زياد بلد نيستم و فقط ميخوام به اين طريق سئوالهايي رو که برام پيش اومده و به شدت بي جواب مونده مطرح کنم شايد شماها بتونيد جوابي براشون بديد ، پس اگر ايراد نداره لطفاً بعد از خوندن داستان نظرتون رو در موردش بنويسيد .
سال دو هزار و دويست و اندي ميلادي است و سياستمداران دنيا به شدت با هم در جدالند و سعي ميکنن از بروز جنگ جلوگيري کنند ولي از طرفي نميخوان به رقباشون کوچکترين امتيازي بدن .
ژنرال ايکس که مسئوليت يکي از بزرگترين و پيشرفته ترين پايگاههاي اتمي ابرقدرت چهارم يا پنجم دنيا رو بعهده داره روبروي تلويزيون نشسته و آخرين خبرهاي رسيده از جلسه فوق العاده سازمان ملل رو که براي حل مسائل روز تشکيل شده گوش ميکنه ، گوينده خبر رو اينطور ميخونه " دبير کل سازمان ملل اعلام کرد که براي جلوگيري از بروز جنگ جهاني سازمان ملل نميتواند کاري انجام دهد و احتمال بروز جنگ در جهان بسيار زياد است" ژنرال که لباس رسمي خودش رو به تن کرده بلند ميشه و با خونسردي تمام به اتاق فرمان پايگاه ميره در اونجا بازهم با خونسردي تمام مامور مستقيم وزارت جنگ و سازمان امنيت رو با گلوله ميکشه و بعد از برداشتن قسمت دوم کد پرتاب موشکها از گردن مامور وزارت جنگ پاي ميز کنترل پرتاب ميره و همزمان 30 موشک اتمي رو آماده پرتاب ميکنه وبا گفتن يک کلمه نامفهوم فرمان دگمه شليک همه موشکها رو يکجا فشار ميده هر کدوم از اين موشکها طوري تنظيم شده اند که با انفجار همه اونها سطح کل کره زمين تحت پوشش تشعشع قرار ميگيره و با انفجار موشکها پايان داستان زندگي اشرف مخلوقات رقم خواهد خورد .
تمام سطح کره زمين ازبرف اتمي بعد از انفجارها پوشيده شده هيچ موجود زنده اي روي سطح کره وجود نداره و يا اگر هم کسي تونسته لحظه انفجار در جاي مطمئني پناه بگيره الان از اثر تشعشع کشنده اتمي با مرگ دست به گريبانه ولي در جايي در سطح کره سرنوشت کره زمين براي دومين بار توسط يک شخص در حال رقم خوردنه ، پروفسور زد .
پروفسور زد از ابتداي جنجال سياسي بوجود آمده بين سياستمدارها شروع به ايجاد پناهگاهي در زير زمين کرده بود ولي به دليل کمبود مالي فقط تونسته بود براي 4 ماه آذوقه جمع کنه و حالا که 4 ماه از انفجار گذشته بود او هم بايد مثل بقيه انسانها تن به سرنوشتي بده که خودش هيچ نقشي در اون نداشته همون سرنوشتي که عده اي از شرقيها به اون قسمت ميگفتند ولي اون تصميم گرفته بود نقشي مهم رو در سرنوشت آينده زمين بازي کنه از همون ابتدا وسايل ساخت يک دستگاه مادر مصنوعي رو در پناهگاه گذاشته بود و حالا بعد از اتمام آخرين فرصت دستگاه اون حاضر بود همچنين تعدادي تخمک آماده شبيه سازي و سلولهايي از انسانهايي که خيلي دوستشون داشت و حالا فقط بايد تصميم ميگرفت که کدوم يکي از اون تخمکها رو بارور کنه ولي بايد هرچه زودتر تصميم ميگرفت چون امشب آخرين روز زندگي در پناهگاهش بود بعد از کلي کلنجار رفتن با خودش بالاخره تصميم گرفت سلولي ازبدن همسر مهربانش رو که سالها قبل مرده بود و اون با فريز کردن اونرو زنده نگهداشته بود به همراه سلولي از بدن تنها پسرش که يکسال قبل در اثر يک تصادف مرده بود و باز اون اين سلول رو فريز کرده و نگهداشته بود ، خودش هم نميدونست چرا اين انتخاب رو کرده بود ولي با اين تصور که همسرش اسطوره عشق و محبت بود و پسرش نمونه يک هوش سرشار بشري خودش رو راضي کرده بود ، بعد از اينکه سلولها رو داخل تخمکها قرار داد اونها رو فريز کرد و داخل دستگاه مادر مصنوعي خودش قرار داد و زمان فعال شدن اونرو 26 سال بعد تنظيم کرد و دستگاه رو طوري تنظيم کرد که بعد از بدنيا اومدن بچه ها تا 20 سال از اونها در حالت خواب نگهداري کنه يعني اگر محاسبات اون درست از آب در ميومد فقط 46 سال ديگه نسل بشر براي بار دوم روي زمين پايه گذاري ميشد ولي اينبار اون از يک دستگاه القاي فکري براي آموزش مباني علم بشر به فرزندان آينده خودش استفاده کرده بود و فقط از گذاشتن ديسکت مربوط به علم فيزيک هسته اي در دستگاه خودداري کرده بود به اين اميد که انقراض بعدي نسل بشر رو اندکي عقب بياندازه ، و بعد از زدن دگمه استارت پروسه از درب چند جداره پناهگاه گذشت و پا روي زمين باز گذاشت و شروع به راه رفتن و دور شدن از پناهگاه خودش کرد ولي نتونست بيشتر از 20 کيلومتر از اونجا دور بشه چون تشعشع از يکطرف و ضعف ناشي از جيره بندي غذايي از طرف ديگه اونو از پا در آورد و اون هم مثل بقيه مردم تن به سرنوشت خودش داد سرنوشتي که ژنرال ايکس براي نسل بشر رقم زده بود .
دستگاه پروفسور خيلي خوب کار کرد و بعد از 46 سال دو موجود جديد روي سطح کره قدم گذاشتند آدم و حوا اسامي اين دو موجود بود ، موجوداتي که از علم خوبي برخوردار بودند ولي چون دستگاه مادر مصنوعي بعد از بدنيا آوردن اونها بطور اتوماتيک و بکلي نابود شده بود اونها هيچ انگيزه اي از نحوه قدم گذاشتنشون به روي اين کره سرسبز و زيبا نداشتند ولي با علمي که در خودشون ميديدند به راحتي از طريق استدلال نيازشون رو به شناخت خالق خودشون که بطور فطري در وجودشون بود رفع کردند و زندگي جديدشون رو شروع کردند ولي اينبار تکامل بشر خيلي سريعتر اتفاق افتاد و خيلي زود دوباره زمينيها نگران افزايش جمعيت روي کره زمين شدند و شروع کردند به کنترل رشد جمعيت مثل اينکه همون فيلم قبلي رو دوباره با دور تندتر پخش کرده باشند ، ولي اينبار اسم موجود ماده آدم بود و موجود نر حوا نام داشت .

Friday, December 20, 2002

خيلي وقت بود که دوست داشتم در مورد فمينيسم بنويسم و نظرم رو در مورد اون بنويسم ، حقيقت اينه که زياد با اين طرز تفکر موافق نيستم البته اين به اون معني نيست که طرفدار مردسالاري باشم ، حالا اين که چرا مخالفم دليلش رو ميگم .
اولين دليل مخالفت من با اين تفکر اينه که فمينيستها با مردسالاري مخالفند و بدنبال کسب حقوق از دست رفته خانمها در جامعه مرد سالاري هستند ولي اين وسط يک نکته کوچک هست که کسي بهش دقت نميکنه و اون هم عدم مطالعه مردم در اين مورد ، اينجا تقريباً 80 % مردم وقتي يک خط فکري رو به عنوان خط مشي خودشون انتخاب ميکنن به خودشون زحمت مطالعه و تحقيق در مورد اون رو نميدن و فقط به اطلاعاتي که بطور جسته و گريخته از بقيه ميگيرن بسنده ميکن و اين باعث ميشه که هدف اصلي اون خط فکري بعد از مدت خيلي کوتاهي دستخوش تحريف ميشه و طرفدارانش رو به بيراهه ميکشه و حتماً شما هم تا حالا نمونه هاي اين مورد رو ديدين که فمينيست هم يکي از اون نمونه هاست ، ( البته من خواهش ميکنم که دوستان خوبي که اين مطلب رو ميخونن به اين موضوع دقت کنن که من منظورم به شخص خاصي نيست و کلي صحبت ميکنم )
زندگي من بطور خيلي اتفاقي در دو مقطع چند ساله در رابطه مستقيم با فمينيستها قرار گرفت ، کاري به تاثير اين ارتباط نداريم ولي اين ارتباط باعث شد که من به اين موضوع خيلي علاقه پيدا کنم و سعي کنم هدف اصلي اونرو بفهمم ، در اصل فمينيست مخالفت با افراط در متفاوت نشون دادن زنها از مردها در حقوقي است که اجتماع و طبيعت براي انسانها قائله ، تا اينجا همه چيز عاليه و اگر همه طرفداران فمينيست همينطور فکر کنند خيلي عالي خواهد شد ولي متاسفانه به همون دليلي که گفتم اغلب اين طرفداران به خاطر عدم اطلاع کافي چون فکر ميکنن که اين مردها هستند که بين زنها و مردها تفاوت قائل شدن و حقوق زنان رو پايمال کردن فمينيست رو سنگري براي مبارزه با مردها قرار دادن و هدف اونرو مبارزه با مردها ، و رد حقوق مردها رو وسيله اي براي رسيدن به حقوق از دست رفته خودشون ميدونند و در اصل بدنبال جايگزين کردن مردسالاري موجود با زن سالاري هستند که به نظر من چون اينهم نوعي افراط به حساب مياد مردود خواهد بود . ولي به نظر من ريشه مردسالاري موجود در جامعه ما رو نبايد در مردها دنبال کرد و ريشه اون در عقايد ماست که مقدار زيادي از اين عفايد غلط بايد توسط خود خانمها متحول بشه و مردها فقط از شرايط موجود که به نفع اونهاست استفاده ميکنن ولي مطمئناً اگر اين عقايد و قوانين تغيير داده بشه مردها ناچار هستند از اونها پيروي کنند حتي اگر به نفع اونها نباشه .
از جمله اين عقايد غلط رسم و رسومي است که ما کور کورانه از اونها پيروي ميکنيم و علت اين پيروي بيشتر پافشاري خانمها در اجراي اين رسوم است ، براي مثال مراسم خواستگاري ايراني رو ببينيد درست مثل معامله ميمونه ، خانواده پسر بلند ميشن ميرن جايي که دختر مورد نظر اونها اونجاست و اول با بردن گل و شيريني خودشون رو معرفي ميکنن و بعد پروسه خواستگاري شروع ميشه و اگر اسمي از دختر برده نشه يکي که از بيرون اين مراسم رو ميبينه فکر ميکنه اين مراسم براي خريد يک کالاي پر ارزش برگذار شده ( خواهش ميکنم خانمها از دست من ناراحت نشن به خدا قصد توهين ندارم ولي خودتون فکر کنيد ببينيد اينطوري هست يا نه ) اصلاً توجه کردين که دخترهاي ايراني چطور ميتونن با کسي که دوست دارن ازدواج کنند ، همه دخترهاي ايراني مجبور هستن که توي خونه بشينن و مرد زندگي شون رو از بين مردهايي که به خواستگاري اونها ميرن انتخاب کنند تازه اين ريسک رو هم بايد دائم در نظر داشته باشن که رد کردن يک خواستگار هيچ تظميني براي اومدن خواستگار بعدي ايجاد نميکنه ، با اينحال هر وقت با يک دختر صحبت ميکنم و بهش ميگم که چرا بطور خصوصي از پسري که دوست داره تقاضاي ازدواج نميکنه يک جواب تکراري ميشنوم ، " اگر جواب منفي بده چي ، ميدوني چه ضربه بزرگي به من ميخوره و غرورم شکسته ميشه " مگه پسرها غرور ندارن يا شايد شکستن غرور پسرها ايرادي نداره ؟ نميدونم ولي مطمئن باشيد غرور آدمها در چنين مواردي نميشکنه .
موارد ديگه‌اي از اين عقايد و رسوم غلط هم هست که عنوان کردن اونها در اينجا درست نيست .
يکي ديگه از سوء تفاهمهايي که براي فمينيستهاي ما ايجاد شده اينه که اونها اغلب سعي دارن خودشون رو بي نياز از آقايون نشون بدن و با اين ديد اغلب سعي ميکنن کارهايي رو که مردها بايد انجام بدن خودشون به تنهايي اقدام به انجام اونها بکنن و طبيعيه که کمتر در انجام اين کارها موفق باشن درحاليکه تنها دليلي که يک کار رو مردونه ميکنه اينه که اون کارها مثلاً به قدرت بيشتر نياز داره البته مسلماً زناني هستن که نسبت به خيلي از آقايون پرزورتر هستن ولي خوب اينجور موارد معمولاً نادره و در اغلب موارد زور آقايون بيشتر از خانمهاست همونطوري که بعضي از کارها بواسطه نيازشون به ظرافت بيشتر از عهده خانمها بيشتر بر مي‌آد تا آقايون و اين درست نيست که ما اينطور مسائل رو وسيله برتري جويي نسبت به جنس مخالف قرار بديم و در اصل زن و مرد دو موجود مکمل هم هستن و هر کسي چه مرد و چه زن براي ادامه زندگيش بطور طبيعي به جنس مخالف خودش نياز داره و اصلاً هر کدوم از اين دو جنس در کنار مکمل خودش معني پيدا ميکنه و اگر تمام انسانها مرد يا زن بودند زندگي بشر تا بحال ادامه پيدا نميکرد و خيلي پيش از اين از بين رفته بود .
در هر صورت اين نظر شخصي من در مورد فمينيست بود و ميدونم که کامل نيست و هنوز هم اشکالاتي داره که ناشي از تجربه کم من در اين مورد ولي متاسفانه هر وقت خواستم در اين مورد با دختري با عقايد فمينيستي تبادل نظر کنم به دلايل مختلفي که بيشتر اونها ناشي از سوء تفاهم بوده موفق نشدم براي همين سعي کردم با عنوان کردن اين موضوع تو وبلاگم نظر ديگران رو دراين مورد جويا بشم البته اميدوارم همسايه‌هاي خوبم تو وبلاگشهر اين نوشته رو بخونن و نظر خودشون رو بگن .

Wednesday, December 11, 2002

سعي کردم خودم رو بگذارم جاي اون ، فقط سرم رو از روي تخت آويزون کردم به طرف پائين ولي فقط يک ربع ساعت تونستم تحمل کنم ، وقتي فقط 15 دقيقه گذشت اونقدر احساس سنگيني توي سرم کردم که مجبور شدم سرم رو بلند کنم ولي اون دختر بچه قشنگ و معصوم رو از پاهاي کوچولوش آويزون کرده بودن يعني تمام وزن بدنش رو بايد با اون مچهاي ظريف پاهاش تحمل ميکرد که از زخم چاقو و ضربه هاي سنگين کبود بود و درد ميکرد .
صورتش حتي بدون ابروهم معصوميت و زيبائي بچه‌گانه‌اش رو حفظ کرده بود و صد البته وقتي توي عکسش اين چنين معصوم به نظر مياد حتماً اين معصوميت از نزديک که ببينيش چند برابر ميشه و همين معصوميت باعث شد اونروز از صبح تا شب همه‌اش جلوي چشمم باشه و از فکرم خارج نشه .
آيا واقعاً فقط مادر بودن کافيه تا انساني به بهشت بره ؟
اگر قرار باشه بهشت زير پاي موجوداتي مثل مادر زينب کوچولو باشه من ترجيح ميدم هيچوقت حتي از جلوي در اين بهشت هم عبور نکنم .
فکرش رو بکنين بزرگترين آرزوي اين فرشته کوچولو غذا خوردن بوده .
فقط اميدوارم زينب کوچولو همه آدم بزرگها رو مثل مادرتني و پدر ناتني خودش نبينه چون در اونصورت تا ابد از بزرگترها متنفر خواهد بود
واقعاً که آدم از کارهاي اين چرخ گردون سر در نمياره