به نظر شما جالب نيست که هيچ کس راجع به داستان من نظري نداده البته شايد بگيد که هنوز کسي اونو نخونده ولي من ميدونم که چند نفري اونو خوندن ولي ميدونم چرا نظري راجع بهش ندادن چون قبول اين ماجرا يعني اينکه اعتقادات چندين ساله اونها اشتباه بوده و ما يعني انسانها مخلوقات خدا نيستيم و رد اين ماجرا هم که امکان نداره چون اتفاق افتاده (clonning) ولي من ميگم ما مخلوقات همون خالق هستيم ولي نحوه خلقتمون با اون چيزي که تا حالا تو مغزمون فرو کردن فرق داره در واقع خالق اولين ذره زنده رو که شايد يک سلول ساده بوده آفريده و بعد اين طبيعت بوده که اون سلول رو به ميلياردها سلولي که الان حيات روي کره زمين رو تشکيل ميده تبديل کرده .
با اين فرض علت خلقت و انگيزه خالق از خلقت هم تعريف بهتري پيدا ميکنه يعني خالق براي اين مارو خلق نکرده که يک عمر خودمون رو رياضت بديم تا به دنياي باقي برسيم و در اونجا به انواع لهو و لعب ممکن بپردازيم و در اصل خالق کاري کرده که سلولهاي بدن هر جسد هر روز کنار هم جمع ميشن و يک جسم زنده ديگه رو بوجود ميارن و اين همون معجزه خلقت که منتظر وقوعش نشستيم .
به نظر شما غير منطقي نيست که انسانها يک عمر براي رسيدن به دنيايي که همه جور عياشي ها در اون آزاده از همه کار پرهيز کنن و به خودشون سختي بدن اگر نفس اين کارها ايراد داره پس زمان و مکانش نبايد مهم باشه و هميشه بايد ايراد داشته باشه چه تو اين دنيا و چه تو اون دنيا .
ولي متاسفانه مردم دلشون نميخواد عقايدي رو که از بچگي تو سرشون فرو کردن تحليل کنن (شايد از اين ميترسن که سنگ بشن ) نمونهاش هم همين داستان من که هيچکس حتي نخواسته بگه که اين داستان غلطه يا شايد خيلي ها اصلا اونو تا آخر نخوندن و همينکه فهميدن ماجرا از چه قراره ديگه ادامه ندادن .
ولي من معتقدم که حقيقت وجود داره و اينکه ما بهش اعتقاد داشته باشيم يا نداشته باشيم تغييري در ماهيت اون ايجاد نميکنه
شما چي فکر ميکنين؟
با اين فرض علت خلقت و انگيزه خالق از خلقت هم تعريف بهتري پيدا ميکنه يعني خالق براي اين مارو خلق نکرده که يک عمر خودمون رو رياضت بديم تا به دنياي باقي برسيم و در اونجا به انواع لهو و لعب ممکن بپردازيم و در اصل خالق کاري کرده که سلولهاي بدن هر جسد هر روز کنار هم جمع ميشن و يک جسم زنده ديگه رو بوجود ميارن و اين همون معجزه خلقت که منتظر وقوعش نشستيم .
به نظر شما غير منطقي نيست که انسانها يک عمر براي رسيدن به دنيايي که همه جور عياشي ها در اون آزاده از همه کار پرهيز کنن و به خودشون سختي بدن اگر نفس اين کارها ايراد داره پس زمان و مکانش نبايد مهم باشه و هميشه بايد ايراد داشته باشه چه تو اين دنيا و چه تو اون دنيا .
ولي متاسفانه مردم دلشون نميخواد عقايدي رو که از بچگي تو سرشون فرو کردن تحليل کنن (شايد از اين ميترسن که سنگ بشن ) نمونهاش هم همين داستان من که هيچکس حتي نخواسته بگه که اين داستان غلطه يا شايد خيلي ها اصلا اونو تا آخر نخوندن و همينکه فهميدن ماجرا از چه قراره ديگه ادامه ندادن .
ولي من معتقدم که حقيقت وجود داره و اينکه ما بهش اعتقاد داشته باشيم يا نداشته باشيم تغييري در ماهيت اون ايجاد نميکنه
شما چي فکر ميکنين؟

